سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
سکوت باران....


سکوت باران....

   1   2      >

من هرگز اجازه نمیدهم صدای حاج همت در درونم خاموش شود...زیرا این سردار خیبر قلعه قلب مرانیز فتح کرده است...(شهید اوینی)....مرا نیز...




نوشته شده در سه شنبه 26/2/91ساعت 6:52 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |


 


 


اردبیهشت می شود   . .


 


و


 


هنگامی که من در چشمان ِ تو متولد می شوم  ..


 


می لغزم روی گونه های ماه   ..


 


فرو می چکم از دستان ِ گرم  ِ تو  ...


 


اردیبهشت می شود   ..


 


و


 


من


 


سروده می شوم


 


روی دیوار  ِ کوچه پس کوچه های دلت   . . .


 


.


 


.


 


حس می کنم من ناب ترین غزل ِ روی ِ زمینم  


پ.نوشت:حروف دل است ولی ز دستم نیست...http://khckdk.parsiblog.com/


یه روزیم بوده که دستام انقدی بوده....


دعا نوشت: سردار خیبر..آرامش را نصیبمان کن...میدانی که شهادت را میگویم..هردو باهم...لیاقتش را میخواهیم...سردار...(حرف دل)


و نیز دو رکعت نماز شکر برای با هم بودنمان...در این شب که تو تصمیم بر آمدن گرفتی زیر آسمان دلت...با صدای دلنواز آب جاری...در کنار گل های ماه خودم...اردیبهشت...


...(حرف دل)


 


نوشته شده در یکشنبه 24/2/91ساعت 9:26 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |


[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در جمعه 22/2/91ساعت 11:5 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |




  


تقدیم به "خاطر " عزیزی




که به بارانم عطر نماز داده




به نمازم عطر استغاثه




به زندگیم عطر خدا




. . .








دیشب میان ساحت باران قدم زدم




با اشک ها خلوت شب را به هم زدم




باران گرفت  ... فکر تو بر شاخه ام نشست




باران گرفت . . .شیشه ی تنهایی ام شکست




بادی وزید .. اشک به سجاده ام تپید




چادر نماز بی کسی ام را  سرم کشید




قد قامت الصلاه تمام ستاره ها




قد قامت الصلاه الا استعاره ها




اینجا امام ...آه ِ جگر سوز شاعر است




اینجا نسیم ,خادم و باران مکبر است




نم نم ..دگر تمام فضا غرق در سکوت 




نم نم صدای زمزمه ی ابر در قنوت




نم نم .. . صدای بی رمق"ربنای " ماه




نم نم شکوه توبه ی شب از تب گناه




نم نم ..نوای خیس مناجات قطره ها




نم نم نگاه خشک زمین مات قطره ها




نم نم ...صدای ذکر سجوداز زبان برگ




باران حمد و  شکرو ثنا  بر لبان برگ




. . .




 




آرایه ها با دل من هم نوا شوید




در دست های خیس قنوتم رها شوید




باران ببار بر دل مسکین کاسه ها 




باید جواب گیرم از این استغاثه ها




باید تمام قافیه هارا خبر کنم




فکری برای این دل پر درد سر کنم




اینبار یک غزل همه ی حاجت من است




. . .




فقط . . یک . . غزل


پ.نوشت:این غزل از آن من نیست...اما مصر به مصرع همه اش حرف دلم است...





نوشته شده در دوشنبه 11/2/91ساعت 12:0 صبح توسط m0haJeR نظرات ( ) |


 


حالا که رودر رو شده بودیم، وقتش بود که حرف­های توی دلم مانده را بهش بزنم. نظرم را رک و پوست کنده بگذارم کف دستش... گفتم به نظر من تو یک آدم تکراری و بی خاصیت هستی! همیشه یک جوری، نه جوششی، نه هیجانی، نه تحرکی، خسته نشدی از این همه تکرار؟ از با تو بودن خسته شدم، دلم می­خواهد آزاد زندگی کنم، بدون تو، آدم کسل کننده­ی گند دماغ! آره گند دماغ(چقد دلم خنک شد اینو بهش گفتم)، اصلا جانم آزاد...
 


آینه احتمالا در آن لحظه خیلی تعجب کرده بود، تعجب را توی چشم­هایش می­دیدم...!



نوشته شده در پنج شنبه 31/1/91ساعت 10:4 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |


با یه عالمه بغض از مدرسه رسیدم...


بارون تازه شروع شده...


کیفمو پرت میکنم یه گوشه ی حیاط...


صورتمو میگیرم رو به آسمون...رو به آسمونی که همدردمه...


همونی که داره باهام همخونی میکنه...مثل امروز که داشتم برا دوستم آهنگ میخوندم دوستم دید صدام قطع شد برگشت دید منمو یه دنیا اشک و یه صورته خیس...


رعد و برق آسمون و صدای هق هق گریه های من....سمفونی زیبایی است...


پا به پایم اشک میریزد و بر اشک هایم میافزاید...باد به کمکمان میاید و سیلی میزند....سیلی از اشک و سیلی های باد....


پ.نوشت:خدایا...شنیدی...دوستت دارم هارا...


نوشته شده در سه شنبه 29/1/91ساعت 8:43 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |


انفجار بغض زمانی اتفاق می افتد که سنگ های ناحیه ای از پوسته ی دلت،مقاومتش را در برابر احساساتی که از درون قلب بیرون می آید از دست بدهد و بطور ناگهانی و..اشک جاری شد....


 


کارتون های بچیگیمان را یادت می آید....؟وقتی شاهزاده ای میمرد و ملکه با یک قطره از اشکانشقلب او را روشن میکرد و زنده میشد...


 


ای کاش...اشک هایم همچون قطره ای ازاشک ملکه بود تا زندگی را برایم روشن میکرد....


 


تا هنگامی که یک قطره اشک از روی صورتم بر روی چفیه سقوط میکرد و دریایی را جاری میساخت....


 


همه جا باز هم بوی شهیدان...


 


بوی شهادت میگرفت...


 


همه جا روشن میشد...


 


زندگی معنا میافت....


 


اما این همه اشک...


 


                           هیچ یک جادویی نیست....؟


 


منو موجها هرروز سیلی زدن....میزنن...


 


 


 


نوشته شده در سه شنبه 29/1/91ساعت 1:21 صبح توسط m0haJeR نظرات ( ) |


من چشمانم را دوست دارم زیرا روزی برای اولین بار با آنها تو را پیدا کردم و تو را نگریستم


 


من چشمانم را دوست دارم زیرا تو روزی در آنها نگریستی و با من سخن گفتی


 


من چشمانم را دوست دارم زیرا روزی سایه چشمانت در آنها افتاده است


من چشمانم را دوست دارم زیرا روزی من پنهانی با آنها تو را تماشا کردم


 


من چشمانم را دوست دارم زیرا روزی بخاطر تو با آنها گریستم


من چشمانم را دوست دارم زیرا تو روزی مرا از عمق چشمانم ربودی


 


من چشمانم را دوست دارم زیرا تو می توانستی از چشمانم حرفهایم را بخوانی


من چشمانم را دوست دارم زیرا در تک تک قدم هایی که با تو برداشتم او همراهم بود


من چشمانم را دوست دارم زیرا تو آنها را دوست داری....!


 


نوشته شده در پنج شنبه 24/1/91ساعت 7:11 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |


اشک میریزم


گونه هایم را ببوس


میخواهم نمک گیرم شوی...شده ای مهربانم...


باران که می بارد


اشک هایم رفیق باز می شوند


می گویند زیر باران حرف هایت را بزن


تمامش مستجاب است ...


پ.نوشت:خدایا...همه ی در دهایش را از او بردار و بر من گذار


یا ابالفضل(ع)....


نوشته شده در پنج شنبه 24/1/91ساعت 7:0 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |


این روزها که می گذرد


 


شادم


 


این روزها که می گذرد


 


شادم


 


که می گذرد


 


این روزها


 


شادم


 


که می گذرد ....


 


- قیصر امین پور -


نوشته شده در دوشنبه 21/1/91ساعت 9:14 عصر توسط m0haJeR نظرات ( ) |


   1   2      >

Design By : Pars Skin


دریافت همین آهنگ